یه روز عصر، قرار بود یه نگهبان جدید بیاد به دیوونه خونه. البته نه اینکه خیلی اتفاق بزرگی باشه؛ همه چیز داشت خیلی معمولی و بی اهمیت پیش می رفت. تا اینکه یهو یه دیوونه در اتاقمو با شدت و هیجان باز کرد و وحشت زده منو نگاه کرد. گفتم: چیه؟
گفت: می دونی نگهبان جدید چیه؟
– یعنی چی چیه؟!
– اون یه دیوه.
– چی؟ دیو؟!
– آره… ۳ متر قدشه، نیم تن وزنشه…
– کی؟ نگهبانه؟
– شاخای این جوری داره… اومد جلوتر … وقتی نعره میزنه، توی صحرای سینا زلزله میشه…
– آره… فک کنم بهش میگن «اثر پروانه ای»…
– میومد جلوتر … هر روز یه گاو کامل میخوره، وگرنه خود ماها رو میخوره.
– چند قدم عقب رفتم داری ترسناک میشی، میشه انقد نیای جلو؟
– اومد جلوتر، با تشویش هر روز یه نفر کامل میخوره، می فهمی یعنی چی؟
– با ترس امیدوارم واقعا این کارو نکنه!
– هر روز ظهر، دو نفر باید گوشاشو تمیز کنن… اون گوشای کثیف و پر از آشغال و…
– با وحشت بس کن…
-… و بوگندوشو…
یقه ی منو گرفت و توی چشام زل زد و مرموزانه گفت: اون شبا فقط ۳ بار خر و پف میکنه… میفهمی؟
وحشت زده، با سر تایید کردم. چند لحظه بهم خیره موند، بعد عقب عقب به سمت در رفت. زمزمه کرد: فقط ۳ بار…
گفتم: ۳ بار…
و رفت.
کلی نگران شدم، گفتم این یارو با این حالش، نکنه به کسی آسیب بزنه؟ برم گزارش بدم، یه دوایی چیزی بهش تزریق کنن.
عصر، یه کامیون ضدگلوله اومد. داشتیم از پنجره نگاه می کردیم. در کامیون باز شد و یه غول به زنجیر بسته شده از توش اومد بیرون. صداش میکردن «سر سر سر سر»…

