بی‌شعورزادها

  • نگهبان جدید

    یه روز عصر، قرار بود یه نگهبان جدید بیاد به دیوونه خونه. البته نه اینکه خیلی اتفاق بزرگی باشه؛ همه چیز داشت خیلی معمولی و بی اهمیت پیش می رفت. تا اینکه یهو یه دیوونه در اتاقمو با شدت و هیجان باز کرد و وحشت زده منو نگاه کرد. گفتم: چیه؟

    گفت: می دونی نگهبان جدید چیه؟

    – یعنی چی چیه؟!

    – اون یه دیوه.

    – چی؟ دیو؟!

    – آره… ۳ متر قدشه، نیم تن وزنشه…

    – کی؟ نگهبانه؟

    – شاخای این جوری داره… اومد جلوتر … وقتی نعره میزنه، توی صحرای سینا زلزله میشه…

    – آره… فک کنم بهش میگن «اثر پروانه ای»…

    – میومد جلوتر … هر روز یه گاو کامل میخوره، وگرنه خود ماها رو میخوره.

    – چند قدم عقب رفتم داری ترسناک میشی، میشه انقد نیای جلو؟

    – اومد جلوتر، با تشویش هر روز یه نفر کامل میخوره، می فهمی یعنی چی؟

    – با ترس امیدوارم واقعا این کارو نکنه!

    – هر روز ظهر، دو نفر باید گوشاشو تمیز کنن… اون گوشای کثیف و پر از آشغال و…

    – با وحشت بس کن…

    -… و بوگندوشو…

    یقه ی منو گرفت و توی چشام زل زد و مرموزانه گفت: اون شبا فقط ۳ بار خر و پف میکنه… میفهمی؟

    وحشت زده، با سر تایید کردم. چند لحظه بهم خیره موند، بعد عقب عقب به سمت در رفت. زمزمه کرد: فقط ۳ بار…

    گفتم: ۳ بار…

    و رفت.

    کلی نگران شدم، گفتم این یارو با این حالش، نکنه به کسی آسیب بزنه؟ برم گزارش بدم، یه دوایی چیزی بهش تزریق کنن.

    عصر، یه کامیون ضدگلوله اومد. داشتیم از پنجره نگاه می کردیم. در کامیون باز شد و یه غول به زنجیر بسته شده از توش اومد بیرون. صداش میکردن «سر سر سر سر»…

  • وقتی اخم میکنی…

    شب خانوم پرستار اومد توی اتاقمون. یه نگاهی به اطراف انداخت: بی نظمی و شلختگی و ریخت و پاش.

    با عصبانیت بهمون نگاه کرد: این دیگه چه وضعشه؟ بز هم وقتی میخواد بخوابه، اول خرت و پرتای زیرشو با لگد میندازه اون ور!

    دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!

    خانوم پرستار آهی کشید و گفت: یه ساعت دیگه برمیگردم. اگه اینجا همینطوری مونده باشه، همتون میرید اجتماعی. فهمیدید؟؟

    بعد رفت بیرون و درو محکم پشتش بست…

    یه ساعت دیگه، خانوم پرستار برگشت. با تعجب دید اتاق بهم ریخته تر از همیشه، و ما بی خیال تر از هیچ وقت نشستیم داریم چیپس میخوریم و پلی استیشن بازی می کنیم.

    با عصبانیت داد زد: مگه بهتون نگفتم اینجا رو مرتب کنید؟ فک کردید من باهاتون شوخی دارم؟

    گفتم: خانوم پرستار حالتون خوبه؟ شما پنج دقیقه پیش اومدید گفتید یه ساعت دیگه میام. هنوز که یه ساعت نشده.

    ساعت رو بهش نشون دادم: ببینید، شما ساعت یازده اومدید دیگه؟ الانم یازده و پنج دقیقست.

    پرستار با تعجب نگاهی به ساعت گوشیش انداخت. بعد اخم کرد: ساعتا رو امشب کشیدن عقب؟

    شونه هامو انداختم بالا.

    دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود که وقتی اخم میکنی خوشگل تر میشی؟!

    گفتم: آره دیگه، ۵ دقیقه ی پیش خودت گفتی.

    خانوم پرستار همونطوری با اخم نگامون کرد و گفت: باشه… یه ساعت دیگه برمیگردم. ببینم اون موقع دیگه چه بهونه ای دارید…

    بعد رفت و درو پشت سرش کوبید…

    یه ساعت دیگه پرستار اومد و با دیدن وضع شلوغ پلوغ اتاق و ما درحال تخمه شکستن و تماشای فیلم متعجب نشد. انگار انتظارش رو داشت.

    گفت: خب؟ این دفعه چرا؟! الان که دیگه ساعت دوازدست.

    گفتم: چه ربطی داره؟ شما که نگفتید ساعت ۱۲ میام. گفتید «یه ساعت دیگه» میام. الان دو ساعت دیگست. بایستی یه ساعت پیش میومدید.

    پرستار اخماشو باز نکرد: فک کردی خیلی باهوشی هان؟

    دیوونه ی چک پوینتی گفت: تا حالا کسی بهت گفته بود وقتی اخم می کنی…

    درو محکم بست.

  • ماه رمضون آمد و ماه رمضون رفت /صد حیف که این آمد و صد حیف که اون رفت

    وقتی ماه رمضون شروع شد، یه سوال برام ایجاد شد؛ زنگ زدم به دفتر معظم له، گفتم: سلام علیکم حاج آقای معظم له. یه سوالی.‌ من رو الان به عنوان دیوونه آوردن تیمارستان، حالا من باید روزه بگیرم یا نه؟

    آقای معظم له گفت که بالاخره اگه دکترا تشخیص بدن که من عاقل نیستم، خب دیگه مکلف هم نیستم لابد.

    اونجا بود که کلی خوشحال شدم! با بچه ها یه جشنی ترتیب دادیم و خوشحالی کردیم و به سلامتی علما، نوشابه ی پنجم رو دادیم بالا.

    میدونم. واقعا کار اشتباهی کردم. اینکه روزه نمی گرفتم که مایه ی خوشحالی نبود. بله، اون موقع نباید خوشی میکردم.

    بلکه وقتی فهمیدم نماز هم ازم ساقطه باید خوشحال می شدم!!

  • او.هم.او.طئه

    >> همسر مرده ی دیوانه ی اتاق 26

    – خانوم! باز اومدی سراغم؟ ببین منو توی چه دردسری انداختی؟ فک می کنن من دیوونم!

    – تو از اولم دیوونه بودی. از همون روزی که اومدی خواستگاریم می دونستم مخت عیب داره.

    – بس کن… بس کن! آخه چی از جونم میخوای؟

    – خنده میخوام سر به سرت بذارم! میخوام همه بدونن تو چه دیوونه ای هستی!

    – با خودش اون فقط توی ذهن منه… آره… اون واقعی نیست… من خودم کشتمش، اون مرده.

    – گلدون رو توی سرش خورد میکنه آره من توی ذهنتم! میخنده همیشه هم اون تو خواهم موند!

    – فریاد نــــــــه!

    *

    وارد اتاقم میشم. لباس های زنونه رو از تنم در میارم. جلوی مورد اول می نویسم:

    انجام شد

    >> گرگ نما

    – در اتاق رو باز میکنه و بی هوا داخل میشه. جیغ میکشه گــــــرگ!!

    – برمیگرده و با تعجب نگاه می کنه چی؟

    – فرار میکنه

    – به طرفش میدوه وایستا!

    – در رو میبنده و قفل میکنه تو دوباره گرگ شدی!

    – حالا چی کار باید بکنم؟ من نمیخوام گرگ باشم…

    – با ناراحتی من زبون گرگا رو نمی فهمم!

    *

    انجام شد

    >> مدیر بی منطق

    – سلام آقا. ببخشید فقط، تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم شد، و تا یه ساعت دیگه یه ساعت پیش کارش تموم میشه!

    – برو پی کارت اول صبحی حوصلتو ندارم!

    – ولی دو سه ساعت دیگه یه ساعت پیش…

    – برو بیرون بهت میگم! دیوونم کردی!

    *

    انجام شد

    >> دیوونه ی چک پوینتی

    – سلام… میگم تو رو برای چی آوردن اینجا؟

    – ها؟ ئه تویی باز؟ سلام. توی فکرم این توضیحاتم رو ضبط کنم، که هر دفعه که می پرسی مجبور نباشم توضیح بدم.

    – هر دفعه؟ ببخشید فک کنم منو اشتباه گرفتید.

    – آره؛ هر دفعه همینو میگی. این حرفا رو ول کن. تو واقعا از توی دماغت قزل آلا در میاد؟

    – هی! تو از کجا میدونی؟! من اینو به هیچ کس نگفته بودم!

    *

    بر می گردم به اتاقم: پرستار بی چاره! هزار بار ازش خواستگاری کرده!

    انجام شد

    >> ذهن پریشان معلم ریاضی

    – پنج… چهار… هفت… چهل و سه… چهارده… نود و یک…

    – اااااااااااا… اطراف رو نگاه می کنه

    – پشتش قایم شده هفتادو شصت… پونزده…

    *

    انجام شد

    >> مرد فیل بین اتاق 14

    – به بالا نگاه می کنه. با بی حوصلگی وای نه… دوباره این فیلا اومدن؟…

    *

    انجام شد

    به طور کلی میشه گفت علت دیوونگی همه، منم!

  • تو.هم.تو.طئه

    روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم و داشتم نقشه ی فرار نبوغ آمیزم رو کامل می کردم که دیدم چند تا دیوونه ی موذی دارن یه دیوونه ی بدبختی رو اذیت میکنن.

    رفتم و اون نامردا رو کیششون کردم.

    به دیوونه ی بدبخت گفتم: نذار این دیوونه ها اذیتت کنن! هر وقت دوباره اومدن سراغت، منو صدا کن تا بیام دخلشونو بیارم!

    (خیلی شبیه پدرها صحبت کردم، نه؟ نشون میده که من میتونم پدر خوبی باشم)

    با تردید و تشویش نگاهم کرد و گفت: می تونم بهت اعتماد کنم؟

    گفتم: آره آره! حتماً.

    گفت: ببین… چند نفر از یه سازمان مخفی مأمور شدن که منو بکشن.

    گفتم: چی؟ مطمئنی؟

    گفت: آره… به کسی نگو، خب؟ اون سه نفرو میبینی که اونجا وایستادن؟ اونا همیشه تعقیبم میکنن، هر جا میرم دنبالم میان… دارن راپورت منو میدن…

    گفتم: کودوم سه نفر؟

    گفت: اونجا… دو تاشون اونجا دارن مثلا با هم حرف می زنن، اون یکی هم که عینک زده و روزنامه گرفته جلوی صورتش.

    گفتم: کیا رو میگی؟ اونجا که کسی نیست.

    برگشت نگاهم انداخت؛ بعد با دستش اشاره کرد: اونا دیگه. نگا کن. الان دیگه دارن نگامون میکنن.

    گفتم: ببین، تو داری اشتباه میکنی. اونجا هیچ کس نیست. خیلی خب؟

    ازم فاصله گرفت: تو هم از اونایی، آره؟ حدس می زدم… میدونستم که نباید بهت اعتماد کنم…

    گفتم: داری اشتباه میکنی. من همین الان بهت کمک کردم…

    عقب عقب رفت و بعد، شروع کرد به فرار کردن: همتون دروغ میگید؛ همتون آدمای کثیفی هستید…

    بعضیا با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. واقعا ناراحت کنندست.

    برگشتم به اتاقم. همش داشتم به اون بیچاره فکر می کردم.

    لپتاپم رو باز کردم و یه ایمیل دادم:

    «متاسفانه عملیات لو رفته. هدف، مأمورای شماره ی 3، 5 و 12 و اینجانب رو شناسایی کرده. خواستار مأمور کمکی هستیم.

    مأمور 16 – پایان گزارش 53»

  • رستگاری در آلکاتراز

    چند روزه که به فکر فرار کردن افتادم. نقشه های مختلف حسابی ذهنم رو مشغول کردن.

    چند روز قبل یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. نیاز به کمک بیرونی داشتم و تنها کسی که می تونستم بهش اعتماد کنم، آقای ع.ل بود. برای همین بهش نامه دادم و نیازم رو مطرح کردم.

    بعد به فکر جای قایم کردنش افتادم، که خوشبختانه قبلا توی فیلمش دیده بودم که چطور میشه قایمش کرد.

    رفتم کتابخونه و یه قرآن برداشتم بردم اتاقم. قیچی رو گرفتم دستم، میخواستم ببرّم که یهو با خودم گفتم: «استغفار کن میرزا! معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ با قرآنم شوخی؟!»

    هیچی، قرآن رو بوسیدم و گذاشتم سر جاش. نگاه کردم دیدم کنارش مفاتیح گذاشتن. گفتم: «نه! با آشخ عباس هم نمیشه در افتاد!»

    کنارش نهج البلاغه بود، بعد صحیفه بود، بعد اصول کافی، بعد صد و ده جلد بحار، دیدم کلا با هیچ کس اونجا نمیشه در افتاد!

    گفتم: «می ذارمش لای انجیل.» اما بعد گفتم «آخه من برای چی باید توی اتاقم انجیل داشته باشم؟!»

    دیدم بقیه ی کتابا هم سر جمع 20 صفحه بیشتر ندارن و نمیشه اونو لاشون قایم کرد.

    برای همین به فکرم رسید که یه کتاب بنویسم و بعد اون رو توی کتاب خودم جاسازی کنم.

    چند صفحه ای از کتابم رو تألیف کردم تا اینکه دیروز مرسوله ای از طرف ع.ل به دستم رسید. رفتم توی اتاقم و بازش کردم؛ تقریبا همون چیزی بود که درخواست داده بودم، اما یه مشکلی داشت.

    نامه نوشتم بهش گفتم: آقای لاریجانی! شما مثلا میخوای به من کمک کنی از اینجا فرار کنم. برداشتی یه کلنگ یه متری برام فرستادی، آخه من لای چه کتابی اینو قایم کنم؟!

    حالا موندم واقعا چی کار کنم. احتمالا باید کتابم رو در ابعاد “خیلی وزیری” (یا “وزیرِ اعظمی”) چاپ کنم!

  • چک پوینت! (۳)

    یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. عاقل به نظر می رسید، اما یکم مشوش بود. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

    گفت: ئَه! بازم تو؟

    گفتم: فک کنم…

    گفت: میدونم…

    بعد دهنشو کج کرد و ادای منو دراورد: برای چی اومدی اینجا؟ من تو دماغم قزل آلا پرورش میدم… با دماغم تلویزیونو عوض می کنم… خربزه رو وا میکنم… فیل رو دعوا میکنم…

    گفتم: خوب میشی، خوب میشی… ولش کن مهم نیست.

    و سریع فرار کردم. بنده خدا خیلی وضعش خراب بود.

    یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، این دیوونه هه گفت: خانوم، من اصلا نمی خوام با شما ازدواج کنم؛ فکرامو کردم، دیدم خوب نیست زن آدم مث شما دستش سنگین باشه. تموم شد و رفت.

    خانوم پرستار متعجب گفت: با من ازدواج کنی؟! نه تو رو خّدا بیا منو بگیر!

    گفت: نه دیگه خانوم دکتر، ببخشید، نمیشه.

    گفت: نه! خواهش میکنم! من بدون تو چی کار کنم؟ دق میکنم! بیا باهام عروسی کن.

    گفت: نه خانوم محترم، اصلا من قصد ادامه ی تحصیل دارم.

    گفت: چقد به پات صبر کنم آخه؟ همه ی دخترای هم سن من الان سه تا بچه دارن. بابام هر روز میگه ول کن این پسره ی الدنگو، ولی من بازم به پات میشینم تا بیای…

    دیوونه هه گفت: نه، اینطوری نمیشه.

    بعد صندلی رو گرفت تو دستش… ما همه بهت زده مونده بودیم….

    نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

    بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!

  • چک پوینت! (۲)

    یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

    گفت: ئِه! باز تویی؟ دیدی برگشتم؟

    گفتم: فک کنم اشتباه گرفتید.

    گفت: آهان، تو چیزی نمیدونی. خب من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم. مثل توی بازیا. اما مردم فک می کنن من دیوونم. راز تو رو هم میدونم لازم نیست بگی.

    گفتم: راز منو میدونی؟؟

    گفت: آره دگیه. از دماغت ماهی بیرون میاد و با دماغت تلویزیون رو روشن می کنی و اینا. یادمه.

    گفتم: آهان! آره! پس تو هم میدونی؟!

    نمیدونم منظورش از این چرت و پرتا چی بود، اما حداقل فهمیدم مخش عیب داره؛ بدبخت فک می کرد میتونه سیو کنه، بعد لود کنه! لابد فک می کرد جون اضافه هم داره!

    یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. همین دیوونه هه یه دست کت و شلوار پوشید، یه دسته گل گرفت و وقتی خانوم پرستار اومد، رفت جلوش زانو زد و گفت: مارگارتّای عزیزم! با من ازدواج میکنی؟!

    خانوم پرستار گفت: چه غلطی کردی؟ روانی خاک بر سّر!

    و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. اونم سرشو انداخت پایین و گفت: نه! این دفعه دیگه نمیزنمت! ولی آخه چرا منو میزنی؟ من میتونم شوهر خیلی خوبی برات باشم! هر چقد پول بخوای پات میریزم! فقط بهم بگو که باهام ازدواج میکنی.

    گفت: ایکبیری! بیاید این دیوونه رو ببریدش!

    بهم گفت: آخه چرا قبول نمی کنه؟ دوباره باید لود کنم از اول؟ خسته شدم!

    گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ لود کودومه؟

    نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

    بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!

  • چک پوینت!

    یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

    گفت: این یه رازه.

    گفتم: خب منم رازمو بهت میگم… امممم؛ من یه دماغ جادویی دارم که… وقتی فین می کنم از توش قزل آلا در میاد بیرون. ازش به عنوان کنترل تلویزیون هم استفاده می کنم و… هر وقت دماغم بگیره کافیه بگم: «صندلیو وا میکنم/ فیل ها رو دعوا میکنم/ امروز و فردا میکنم/ خربزه پیدا میکنم». خب حالا نوبت توئه.

    گفت: قول میدی به کسی نگی؟ گفتم آره.

    گفت: من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم.

    گفتم: جدا؟ حالا یعنی چی؟

    گفت: ببین مثلا من بین یه دوراهی گیر می کنم، نمی دونم کودوم راه درسته. یه سیو می کنم یه راهی رو میرم، اگه اشتباه بود میخوابم و دوباره از سر دوراهی لود میکنم، بعد اون یکی راه رو میرم. به همین سادگی. اما مردم فک می کنن من دیوونم.

    گفتم: عجب بابا تو دیگه کی هستی!

    معلوم بود مرتیکه مزخرف میگه. واسه همین انداخته بودنش تیمارستان.

    یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، همین دیوونه هه دستپاچه شد؛ بهم گفت: عجب پرستاری! مجرده؟

    گفتم: این بیریخته رو میگی؟! معلومه که مجرده. آخه کی میاد اینو بگیره؟ چطور؟

    هیچی دیگه. اجازه گرفت، بعد بلند شد گلوشو صاف کرد و گفت: خانوم پرستار، من شیفته ی متانت و شفاقت شما شدم و به شما علاقه مندم. با من ازدواج می کنید؟!

    گفت: چی؟ چی گفتی چش دریده؟! روانی خاک بر سّر!

    و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. هیچی. اونم نامردی نکرد، صندلی رو برداشت و زد تو سر و صورت پرستار.

    گفت: من فقط ازش خواستگاری کردم… عیب نداره، فقط کافیه بخوابم و لود کنم، آخرین سیوم مال وقتیه که وارد تیمارستان شدم.

    گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ سیو کودومه؟

    نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

    بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!

  • شیرهای فریاد کش

    چشم هایش را باز می‌کند. همه جا تاریک است. احساس عجیبی دارد. به دستانش نگاه می‌اندازد. دوباره مو در آورده اند. با بی حوصلگی از تختش پایین می‌آید و به دست‌شویی می‌رود تا دستانش را بشوید.

    شیر آب را باز می‌کند و دستش را زیر شیر می‌گیرد. کمی می‌گذرد اما آبی نمی‌آید. شیر را بیشتر باز می‌کند. ناگهان بجای آب، صدای جیغ از شیر سرازیر می‌شود. با ترس عقب می‌پرد و سراغ شیر دیگری می‌رود. آن را باز می‌کند. صدای فریاد از آن بلند می‌شود. سعی می‌کند شیر را ببندد اما صدایش قطع نمی‌شود. فریادی می‌کشد و عقب می‌رود. چند شیر دیگر را هم امتحان می‌کند ولی از همه ی شیر ها بجای آب، فریاد می‌ریزد. هراسان گوشه ی دست‌شویی می‌نشیند و دست هایش را روی گوش هایش می‌گذارد و جیغ می‌کشد…

    با صدای داد بیداد از خواب بیدار شدم. نگاه کردم، دیدم یکی از دیوونه های اتاق بقلی اومده نشسته داد میزنه، چند نفر هم دورش جمع شدن دعواش میکنن.

    یکی داد میزد: مگه مرض داری؟

    یکی دیگه میگفت: چرا گوشمو میپیچونی؟ مگه من باهات شوخی دارم؟

    یه عربده ی «ساکت شید» کشیدم و دوباره سرمو گذاشتم تا بخوابم.

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴