بی‌شعورزادها

چک پوینت! (۲)

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: ئِه! باز تویی؟ دیدی برگشتم؟

گفتم: فک کنم اشتباه گرفتید.

گفت: آهان، تو چیزی نمیدونی. خب من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم. مثل توی بازیا. اما مردم فک می کنن من دیوونم. راز تو رو هم میدونم لازم نیست بگی.

گفتم: راز منو میدونی؟؟

گفت: آره دگیه. از دماغت ماهی بیرون میاد و با دماغت تلویزیون رو روشن می کنی و اینا. یادمه.

گفتم: آهان! آره! پس تو هم میدونی؟!

نمیدونم منظورش از این چرت و پرتا چی بود، اما حداقل فهمیدم مخش عیب داره؛ بدبخت فک می کرد میتونه سیو کنه، بعد لود کنه! لابد فک می کرد جون اضافه هم داره!

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. همین دیوونه هه یه دست کت و شلوار پوشید، یه دسته گل گرفت و وقتی خانوم پرستار اومد، رفت جلوش زانو زد و گفت: مارگارتّای عزیزم! با من ازدواج میکنی؟!

خانوم پرستار گفت: چه غلطی کردی؟ روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. اونم سرشو انداخت پایین و گفت: نه! این دفعه دیگه نمیزنمت! ولی آخه چرا منو میزنی؟ من میتونم شوهر خیلی خوبی برات باشم! هر چقد پول بخوای پات میریزم! فقط بهم بگو که باهام ازدواج میکنی.

گفت: ایکبیری! بیاید این دیوونه رو ببریدش!

بهم گفت: آخه چرا قبول نمی کنه؟ دوباره باید لود کنم از اول؟ خسته شدم!

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ لود کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴