بی‌شعورزادها

چک پوینت!

یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. اما خیلی عاقل به نظر می رسید. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.

گفت: این یه رازه.

گفتم: خب منم رازمو بهت میگم… امممم؛ من یه دماغ جادویی دارم که… وقتی فین می کنم از توش قزل آلا در میاد بیرون. ازش به عنوان کنترل تلویزیون هم استفاده می کنم و… هر وقت دماغم بگیره کافیه بگم: «صندلیو وا میکنم/ فیل ها رو دعوا میکنم/ امروز و فردا میکنم/ خربزه پیدا میکنم». خب حالا نوبت توئه.

گفت: قول میدی به کسی نگی؟ گفتم آره.

گفت: من میتونم سیو کنم؛ بعد هر وقت خواستم دوباره از همونجا لود کنم.

گفتم: جدا؟ حالا یعنی چی؟

گفت: ببین مثلا من بین یه دوراهی گیر می کنم، نمی دونم کودوم راه درسته. یه سیو می کنم یه راهی رو میرم، اگه اشتباه بود میخوابم و دوباره از سر دوراهی لود میکنم، بعد اون یکی راه رو میرم. به همین سادگی. اما مردم فک می کنن من دیوونم.

گفتم: عجب بابا تو دیگه کی هستی!

معلوم بود مرتیکه مزخرف میگه. واسه همین انداخته بودنش تیمارستان.

یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، همین دیوونه هه دستپاچه شد؛ بهم گفت: عجب پرستاری! مجرده؟

گفتم: این بیریخته رو میگی؟! معلومه که مجرده. آخه کی میاد اینو بگیره؟ چطور؟

هیچی دیگه. اجازه گرفت، بعد بلند شد گلوشو صاف کرد و گفت: خانوم پرستار، من شیفته ی متانت و شفاقت شما شدم و به شما علاقه مندم. با من ازدواج می کنید؟!

گفت: چی؟ چی گفتی چش دریده؟! روانی خاک بر سّر!

و با زیردستیش کوبید تو صورت این رفیقمون. هیچی. اونم نامردی نکرد، صندلی رو برداشت و زد تو سر و صورت پرستار.

گفت: من فقط ازش خواستگاری کردم… عیب نداره، فقط کافیه بخوابم و لود کنم، آخرین سیوم مال وقتیه که وارد تیمارستان شدم.

گفتم: چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟ سیو کودومه؟

نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!

بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴