بی‌شعورزادها

رستگاری در آلکاتراز

چند روزه که به فکر فرار کردن افتادم. نقشه های مختلف حسابی ذهنم رو مشغول کردن.

چند روز قبل یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد. نیاز به کمک بیرونی داشتم و تنها کسی که می تونستم بهش اعتماد کنم، آقای ع.ل بود. برای همین بهش نامه دادم و نیازم رو مطرح کردم.

بعد به فکر جای قایم کردنش افتادم، که خوشبختانه قبلا توی فیلمش دیده بودم که چطور میشه قایمش کرد.

رفتم کتابخونه و یه قرآن برداشتم بردم اتاقم. قیچی رو گرفتم دستم، میخواستم ببرّم که یهو با خودم گفتم: «استغفار کن میرزا! معلوم هست چه غلطی داری می کنی؟ با قرآنم شوخی؟!»

هیچی، قرآن رو بوسیدم و گذاشتم سر جاش. نگاه کردم دیدم کنارش مفاتیح گذاشتن. گفتم: «نه! با آشخ عباس هم نمیشه در افتاد!»

کنارش نهج البلاغه بود، بعد صحیفه بود، بعد اصول کافی، بعد صد و ده جلد بحار، دیدم کلا با هیچ کس اونجا نمیشه در افتاد!

گفتم: «می ذارمش لای انجیل.» اما بعد گفتم «آخه من برای چی باید توی اتاقم انجیل داشته باشم؟!»

دیدم بقیه ی کتابا هم سر جمع 20 صفحه بیشتر ندارن و نمیشه اونو لاشون قایم کرد.

برای همین به فکرم رسید که یه کتاب بنویسم و بعد اون رو توی کتاب خودم جاسازی کنم.

چند صفحه ای از کتابم رو تألیف کردم تا اینکه دیروز مرسوله ای از طرف ع.ل به دستم رسید. رفتم توی اتاقم و بازش کردم؛ تقریبا همون چیزی بود که درخواست داده بودم، اما یه مشکلی داشت.

نامه نوشتم بهش گفتم: آقای لاریجانی! شما مثلا میخوای به من کمک کنی از اینجا فرار کنم. برداشتی یه کلنگ یه متری برام فرستادی، آخه من لای چه کتابی اینو قایم کنم؟!

حالا موندم واقعا چی کار کنم. احتمالا باید کتابم رو در ابعاد “خیلی وزیری” (یا “وزیرِ اعظمی”) چاپ کنم!

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴