یه دیوونه ای رو آوردن بخشمون. عاقل به نظر می رسید، اما یکم مشوش بود. کنجکاو شدم بدونم واسه ی چی آوردنش اینجا. رفتم ازش پرسیدم.
گفت: ئَه! بازم تو؟
گفتم: فک کنم…
گفت: میدونم…
بعد دهنشو کج کرد و ادای منو دراورد: برای چی اومدی اینجا؟ من تو دماغم قزل آلا پرورش میدم… با دماغم تلویزیونو عوض می کنم… خربزه رو وا میکنم… فیل رو دعوا میکنم…
گفتم: خوب میشی، خوب میشی… ولش کن مهم نیست.
و سریع فرار کردم. بنده خدا خیلی وضعش خراب بود.
یه روز توی گروه درمانی یه ماجرایی پیش اومد. وقتی خانوم پرستار اومد، این دیوونه هه گفت: خانوم، من اصلا نمی خوام با شما ازدواج کنم؛ فکرامو کردم، دیدم خوب نیست زن آدم مث شما دستش سنگین باشه. تموم شد و رفت.
خانوم پرستار متعجب گفت: با من ازدواج کنی؟! نه تو رو خّدا بیا منو بگیر!
گفت: نه دیگه خانوم دکتر، ببخشید، نمیشه.
گفت: نه! خواهش میکنم! من بدون تو چی کار کنم؟ دق میکنم! بیا باهام عروسی کن.
گفت: نه خانوم محترم، اصلا من قصد ادامه ی تحصیل دارم.
گفت: چقد به پات صبر کنم آخه؟ همه ی دخترای هم سن من الان سه تا بچه دارن. بابام هر روز میگه ول کن این پسره ی الدنگو، ولی من بازم به پات میشینم تا بیای…
دیوونه هه گفت: نه، اینطوری نمیشه.
بعد صندلی رو گرفت تو دستش… ما همه بهت زده مونده بودیم….
نگهبانا اومدن گرفتنش و کشون کشون خارجش کردن. گفت: نگران من نباش! من دوباره برمیگردم!
بله. انتقالش دادن به مکانی نامعلوم و دیگه خبری ازش نشد. احتمالا خدایش بیامرزاد!
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.