بی‌شعورزادها

شیرهای فریاد کش

چشم هایش را باز می‌کند. همه جا تاریک است. احساس عجیبی دارد. به دستانش نگاه می‌اندازد. دوباره مو در آورده اند. با بی حوصلگی از تختش پایین می‌آید و به دست‌شویی می‌رود تا دستانش را بشوید.

شیر آب را باز می‌کند و دستش را زیر شیر می‌گیرد. کمی می‌گذرد اما آبی نمی‌آید. شیر را بیشتر باز می‌کند. ناگهان بجای آب، صدای جیغ از شیر سرازیر می‌شود. با ترس عقب می‌پرد و سراغ شیر دیگری می‌رود. آن را باز می‌کند. صدای فریاد از آن بلند می‌شود. سعی می‌کند شیر را ببندد اما صدایش قطع نمی‌شود. فریادی می‌کشد و عقب می‌رود. چند شیر دیگر را هم امتحان می‌کند ولی از همه ی شیر ها بجای آب، فریاد می‌ریزد. هراسان گوشه ی دست‌شویی می‌نشیند و دست هایش را روی گوش هایش می‌گذارد و جیغ می‌کشد…

با صدای داد بیداد از خواب بیدار شدم. نگاه کردم، دیدم یکی از دیوونه های اتاق بقلی اومده نشسته داد میزنه، چند نفر هم دورش جمع شدن دعواش میکنن.

یکی داد میزد: مگه مرض داری؟

یکی دیگه میگفت: چرا گوشمو میپیچونی؟ مگه من باهات شوخی دارم؟

یه عربده ی «ساکت شید» کشیدم و دوباره سرمو گذاشتم تا بخوابم.

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴