بی‌شعورزادها

سیمان – بخش ۲

سینا: چرا انقد دیر کردی؟ خونه‌تون که نزدیکه.

–  [بوق می‌زنم] اما واقعاً رنگت پریده ها. پشت تلفن فک کردم داری ادا در میاری ولی واقعاً… [داد می‌زنم] برو دیگه بابا الان قرمز می‌شه! [به سینا] …معلومه واقعاً حالت افتضاحه. رنگ به رخسار نداری.

سینا: چه رنگی شدم مگه؟ [آفتاب‌گیرو می‌ده پایین تا خودشو توی آینه نگاه کنه]

–  رنگ اصلاً نمونده برات. می‌گی چه رنگی شدم؟ [آفتاب‌گیرو می‌دم بالا] نمی‌خواد خودتو ببینی حالا روحیه‌تو از دست می‌دی. فقط همین قدرو از من بشنو که هیچی رنگ به چهره نداری. افتضاح. عین جنازه شدی. [آفتاب‌گیرو دوباره می‌دم بالا چون دوباره داده بود پایین] نگاه نکن. روحیه‌تو حفظ کن، خب؟ عین جنازه‌ها شدی. ولی روحیه‌تو حفظ کن.

دوباره بوق زدم تا شاید یه کم از سنگینی ترافیک کاسته بشه.

سینا: این چیه چسبوندی به شیشه؟ [اشاره می‌کنه به وسیله‌ای که به شیشه‌ی جلو چسبونده‌م]

–  ئه راستی یادم رفت اینو بهت نشون بدم! تازه خریدمش. اگه این نتونه ۵ ستاره‌ی مسافرا رو برام بگیره، دیگه نمی‌دونم چی می‌تونه!

سینا: رانندگی درست. اخلاق خوب. رعایت قانون. آراستگی ظاهری. اون کارو نکردن [اشاره به اینکه داشتم توی آینه‌ی ماشین موی دماغم رو قیچی می‌کردم]. عدم بوی نامطبوع در ماشین…

–  واقعاً دیگه موندم چی کار کنم که مردم ۵ ستاره بدن. این آخرین امیدمه.

سینا: چی هست حالا این؟

–  خیلی چیز جالبیه. [با ذوق‌زدگی] ببین، آدامس… خب؟

سینا: خب؟

–  می‌دونی چیه که؟

سینا: آدامس؟

–  آره.

سینا: می‌دونم آدامس چیه؟

–  می‌دونی چیه دیگه؟

سینا: مگه ممکنه کسی ندونه آدامس چیه؟!

–  خب پس. خواستم مطمئن بشم. می‌دونی بزرگ‌ترین مشکل آدامس چیه؟

سینا: چه سؤالاییَن اینا؟!

–  خودم می‌گم. بزرگ‌ترین مشکل آدامس اینه…

سینا: پیام بازرگانیه مگه؟

–  … که بعد از نیم ساعت جویدن همه‌ی مزّه‌شون رو از دست می‌دن…

سینا: اونجایی که اینو خریدی، براتون کلاس گذاشتن که چطوری به بقیه توضیح بدید این چیه؟!

–  … بعدش دیگه انگار داری لاستیک می‌جوی. [با صدای بلند] اما دیگه نه!

سینا: صبر کن ببینم… چی؟

–  ببین در بالاش اینجوری باز می‌شه… [در بالاشو اینجوری باز می‌کنم] بعد مسافرا آدامسای رنگ و رو رفته و از کار افتاده‌شون رو میندازن توش.

سینا: [ناباورانه] نه!

–  بعد آدامسا توی اسانس توی مخزنش می‌مونن و خیس می‌خورن و دوباره احیا می‌شن.

سینا: [سرش رو با انزجار تکون می‌ده] ادامه نده!

–  بعد هر کی خواست، اینجا رو فشار می‌ده و یه آدامس نو میفته توی دستش!

سینا: نو؟!

–  مزه‌ش فرقی با نو نداره، بلکَه‌م بهتره!

سینا: چرا یه نفر به ذهنش رسیده که همچین چیز مزخرفی بسازه؟!

–  فک کنم الان یکی دو تا توش باشه. بردار امتحان کن!

سینا: بعد چرا به ذهن تو رسیده که همچین چیز مزخرفی رو بخری‌‌؟!

–  بزن دکمه‌شو.

سینا: چی؟

–  اونجا رو فشار بده، یه آدامس بزن، خودت می‌فهمی!

سینا: شوخی می‌کنی دیگه؟ حتی فکرشم حال به هم زنه!

–  [نچ] یه دونه حالا بخور [دکمه رو فشار می‌دم] تعارف می‌کنی چرا؟ بیا. [آدامسو می‌گیرم سمتش]

سینا: نمی‌خوام! خیلی واضحه که نمی‌خوام!

–  [دستمو می‌برم سمت صورتش، با صدای بلند] امتحان کن اگه خوشت نیومد بنداز دوباره توش.

سینا: نه فقط من بلکه هیچ کس… [بلند] ببرش اون‌ور! معلوم نیست تو دهن کی بوده..

–  [داد می‌زنم] امتحانش کن دیگه!

سینا: [دستمو هل می‌ده کنار] ولم کن مصطفی!

–  [با عصبانیت] ســیــنــا! بگیـــــــــــــــــرش!

سینا: [داد می‌زنه] نه!

–  باشه! [آدامسو می‌خورم] به به، چه مزه‌ای! اصلاً خوبی به شما نیومده. مسافرا هم دقیقاً همین برخورد تو رو دارن با تجربه‌های جدید…

سینا با اشمئزاز نگاهم می‌کرد.

–  [آدامسو تف می‌کنم تو دستم] ئه این یکی چرا مزه‌ش این‌طوریه؟ خوب شد نخوردی. [میندازمش سر جاش] باید بیشتر خیس بخوره.

سینا: [سری به تأسف تکون می‌ده] آره حتماً ۵ ستاره رو می‌گیری.

بالاخره پیچیدم توی یه خیابون خلوت‌تر و گازش رو گرفتم.

– خب، دیگه نگران نباش. ۳ سوته می‌رسیم بیمارستان.

سینا: مصطفی؟

–  ها؟

سینا: اسم من سامانه.

–  [نگاهش می‌کنم] که چی؟

سینا: آخه الان داد زدی سینا. خواستم بگم که اسمم رو اشتباه گفتی.

–  [پوزخند] من اشتباه گفتم؟! من که خودم حرف زدم یادمه چی گفتم دیگه! تو خودت اسمت رو اشتباه شنیدی.

سینا: [کنایه‌آمیز] آره این واقعاً احتمالش بیشتره که من اسمم رو اشتباه شنیده باشم.

–  به من می‌گه داد زدی سامان! هه! من که می‌دونم داد زدم سینا…

سینا: باز اشتباه گفتی.

–  داد زدم سامان! [داد می‌زنم] داد زدم سامان!

سامان: [داد می‌زنه] خیلی خب!

دوباره یکم در سکوت به مسیر ادامه دادیم.

سامان: یه چیز دیگه‌ای هم می‌خواستم بگم.

–  دیگه چی می‌خواستی بگی، «سامان»؟ درست گفتم اسمتو؟ «سامان»؟!

سامان: [شیشه‌ی عقب رو نگاه می‌کنه] چند تا موتور سوار یه مدته دارن تعقیبمون می‌کنن…

One response to “سیمان – بخش ۲”

  1. سید محمد حسن Avatar
    سید محمد حسن

    توی فکر این بودم بودم که چطور بهت بگم «دقیقا همین امروز(یعنی روزی که گذشت) سیمان_۱ رو خوندم و می‌خواستم بیام بهت بگم که حیفه ادامه بده» که باور کنی

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴