سینا: چرا انقد دیر کردی؟ خونهتون که نزدیکه.
– [بوق میزنم] اما واقعاً رنگت پریده ها. پشت تلفن فک کردم داری ادا در میاری ولی واقعاً… [داد میزنم] برو دیگه بابا الان قرمز میشه! [به سینا] …معلومه واقعاً حالت افتضاحه. رنگ به رخسار نداری.
سینا: چه رنگی شدم مگه؟ [آفتابگیرو میده پایین تا خودشو توی آینه نگاه کنه]
– رنگ اصلاً نمونده برات. میگی چه رنگی شدم؟ [آفتابگیرو میدم بالا] نمیخواد خودتو ببینی حالا روحیهتو از دست میدی. فقط همین قدرو از من بشنو که هیچی رنگ به چهره نداری. افتضاح. عین جنازه شدی. [آفتابگیرو دوباره میدم بالا چون دوباره داده بود پایین] نگاه نکن. روحیهتو حفظ کن، خب؟ عین جنازهها شدی. ولی روحیهتو حفظ کن.
دوباره بوق زدم تا شاید یه کم از سنگینی ترافیک کاسته بشه.
سینا: این چیه چسبوندی به شیشه؟ [اشاره میکنه به وسیلهای که به شیشهی جلو چسبوندهم]
– ئه راستی یادم رفت اینو بهت نشون بدم! تازه خریدمش. اگه این نتونه ۵ ستارهی مسافرا رو برام بگیره، دیگه نمیدونم چی میتونه!
سینا: رانندگی درست. اخلاق خوب. رعایت قانون. آراستگی ظاهری. اون کارو نکردن [اشاره به اینکه داشتم توی آینهی ماشین موی دماغم رو قیچی میکردم]. عدم بوی نامطبوع در ماشین…
– واقعاً دیگه موندم چی کار کنم که مردم ۵ ستاره بدن. این آخرین امیدمه.
سینا: چی هست حالا این؟
– خیلی چیز جالبیه. [با ذوقزدگی] ببین، آدامس… خب؟
سینا: خب؟
– میدونی چیه که؟
سینا: آدامس؟
– آره.
سینا: میدونم آدامس چیه؟
– میدونی چیه دیگه؟
سینا: مگه ممکنه کسی ندونه آدامس چیه؟!
– خب پس. خواستم مطمئن بشم. میدونی بزرگترین مشکل آدامس چیه؟
سینا: چه سؤالاییَن اینا؟!
– خودم میگم. بزرگترین مشکل آدامس اینه…
سینا: پیام بازرگانیه مگه؟
– … که بعد از نیم ساعت جویدن همهی مزّهشون رو از دست میدن…
سینا: اونجایی که اینو خریدی، براتون کلاس گذاشتن که چطوری به بقیه توضیح بدید این چیه؟!
– … بعدش دیگه انگار داری لاستیک میجوی. [با صدای بلند] اما دیگه نه!
سینا: صبر کن ببینم… چی؟
– ببین در بالاش اینجوری باز میشه… [در بالاشو اینجوری باز میکنم] بعد مسافرا آدامسای رنگ و رو رفته و از کار افتادهشون رو میندازن توش.
سینا: [ناباورانه] نه!
– بعد آدامسا توی اسانس توی مخزنش میمونن و خیس میخورن و دوباره احیا میشن.
سینا: [سرش رو با انزجار تکون میده] ادامه نده!
– بعد هر کی خواست، اینجا رو فشار میده و یه آدامس نو میفته توی دستش!
سینا: نو؟!
– مزهش فرقی با نو نداره، بلکَهم بهتره!
سینا: چرا یه نفر به ذهنش رسیده که همچین چیز مزخرفی بسازه؟!
– فک کنم الان یکی دو تا توش باشه. بردار امتحان کن!
سینا: بعد چرا به ذهن تو رسیده که همچین چیز مزخرفی رو بخری؟!
– بزن دکمهشو.
سینا: چی؟
– اونجا رو فشار بده، یه آدامس بزن، خودت میفهمی!
سینا: شوخی میکنی دیگه؟ حتی فکرشم حال به هم زنه!
– [نچ] یه دونه حالا بخور [دکمه رو فشار میدم] تعارف میکنی چرا؟ بیا. [آدامسو میگیرم سمتش]
سینا: نمیخوام! خیلی واضحه که نمیخوام!
– [دستمو میبرم سمت صورتش، با صدای بلند] امتحان کن اگه خوشت نیومد بنداز دوباره توش.
سینا: نه فقط من بلکه هیچ کس… [بلند] ببرش اونور! معلوم نیست تو دهن کی بوده..
– [داد میزنم] امتحانش کن دیگه!
سینا: [دستمو هل میده کنار] ولم کن مصطفی!
– [با عصبانیت] ســیــنــا! بگیـــــــــــــــــرش!
سینا: [داد میزنه] نه!
– باشه! [آدامسو میخورم] به به، چه مزهای! اصلاً خوبی به شما نیومده. مسافرا هم دقیقاً همین برخورد تو رو دارن با تجربههای جدید…
سینا با اشمئزاز نگاهم میکرد.
– [آدامسو تف میکنم تو دستم] ئه این یکی چرا مزهش اینطوریه؟ خوب شد نخوردی. [میندازمش سر جاش] باید بیشتر خیس بخوره.
سینا: [سری به تأسف تکون میده] آره حتماً ۵ ستاره رو میگیری.
بالاخره پیچیدم توی یه خیابون خلوتتر و گازش رو گرفتم.
– خب، دیگه نگران نباش. ۳ سوته میرسیم بیمارستان.
سینا: مصطفی؟
– ها؟
سینا: اسم من سامانه.
– [نگاهش میکنم] که چی؟
سینا: آخه الان داد زدی سینا. خواستم بگم که اسمم رو اشتباه گفتی.
– [پوزخند] من اشتباه گفتم؟! من که خودم حرف زدم یادمه چی گفتم دیگه! تو خودت اسمت رو اشتباه شنیدی.
سینا: [کنایهآمیز] آره این واقعاً احتمالش بیشتره که من اسمم رو اشتباه شنیده باشم.
– به من میگه داد زدی سامان! هه! من که میدونم داد زدم سینا…
سینا: باز اشتباه گفتی.
– داد زدم سامان! [داد میزنم] داد زدم سامان!
سامان: [داد میزنه] خیلی خب!
دوباره یکم در سکوت به مسیر ادامه دادیم.
سامان: یه چیز دیگهای هم میخواستم بگم.
– دیگه چی میخواستی بگی، «سامان»؟ درست گفتم اسمتو؟ «سامان»؟!
سامان: [شیشهی عقب رو نگاه میکنه] چند تا موتور سوار یه مدته دارن تعقیبمون میکنن…
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.