گفتم: یا بسم الله!
درفش همینطوری خیره شده بود توی چشام. منم وحشت زده نگاش میکردم. نقشه لو رفته بود… فرار منتفی بود…
نگهبان، درفش رو فرستاد تو و گفت: توی اتاقش بود، دست و پاشو بسته بود و خوابیده بود رو تختش.
درفش سکندری خوران اومد تو. رئیس گفت: هیچ معلوم هست تا الان کجا بودی؟
گفتم: آقای مدیر ببخشید، دیگه تکرار نمیکنم. خواهش می کنم منو نفرستید اجتماعی…
درفش نشست روی صندلی. رئیس گفت: با تو ام مصطفی! جواب منو بده.
خشکم زد. درفش گیج میزد، تو باغ نبود. گفتم: با من بودید آقای رئیس؟
– نه با شما نیستم، با مصطفام. چش شده این؟
– اون که درفشه…
– با خنده چی داری میگی؟ اون مصطفاست دیگه.
– مصطفی منم…
– خنده ی بیشتر ولم کن بابا! تو هم وقت گیر آوردی!
یکی زد پشت من، بعد رفت بیرون. گفتم: یعنی فک می کنن من اونم… و اون منه؟!
درفش عین منگا اطرافو نگا میکرد. چک پوینتی داشت بهش میگفت: تو نامزد خانوم پرستاری؟ آره؟ تو میخوای بگیریش؟!
درفش متوجه چیزی نمیشد. دستشو گذاشت روی صورت درفش و کلش رو اون وری کرد: با این قیافت؟!
«دیروز» اومد پیشم و یواش گفت: جریان چیه؟ چرا تو رفتی توی جلد درفش و این رفته تو نقش تو؟
قصه رو براش تعریف کردم: … جالبیش اینجاس که هیچ کس نفهمیده که من اون نیستم! حتی نامزدش!
– این که خیلی معرکست! این طوری میتونیم ما هم از اینجا در بریم!
– آره! فقط صبر کنید من از اینجا برم بیرون، اگه موفقیت آمیز بود یکی یکی بعد من بیاید!
سریع، با خوشحالی توی راهروها حرکت کردم و راحت با همه سلام علیک کردم. هیچ کس منو نشناخت. داشتم میرفتم به حیاط که پرستار پرویز گفت: بریم بخش یه چایی دور هم بخوریم. همه جمعن.
– نه خیلی ممنون، میدونی که من خیلی توی جمع راحت نیستم. یه سر میرم توی حیاط قدم بزنم. در حیاطو باز کردم.
– مطمئنی؟ الان توی حیاط دارن به سرسرسرسر غذا میدن، فک نکنم ایده ی خوبی باشه که اون اطراف باشی…
نگام که به سرسرسرسر افتاد برق از سرم پرید! سریع درو بستم: چایی، ها؟ پیشنهاد وسوسه کننده ایه…
یه ساعت بعد، توی بخش پرستارا، من احاطه شده وسط همه ی پرستارای تیمارستان…
-… بعد با یه قاشق کاری کردم که هر چی خورده بود رو بالا بیاره توی کیفش!
همه ی پرستارا زدن زیر خنده…
آخه چطور میشد از اون جهنم فرار کرد؟!
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.