بی‌شعورزادها

نیلوفر او ۵

فرو رفته بودم توی مبل. داشتم با انگشتام بازی می کردم.

روی مبل سمت راست، آقای مدیرِ بی جَمعه نشسته بود و با لبخند بهم نگاه می کرد.

روی مبل سمت چپ، یه دختر بچه نشسته بود و بی لبخند بهم نگاه می کرد.

همسر مدیر گل ها رو توی گلدون گذاشت و گلدون رو روی میز: خیلی لطف کردین! کاش می گفتین مامان اینا هم میومدن!

– نگاهی به مدیر انداختم ببخشید دیگه، یهویی شد…

مدیر: حالا عیب نداره. دفعه ی دیگه اونارو هم با خودت میاری!

– با تعجب دفه ی دیگه؟!

دختربچه: با پررویی پس چی؟ فک کردی توی جلسه ی اول بنفشه رو بهت میدیم؟!

همسر مدیر: خندید قربونش برم! شقایق، خواهر کوچیکتر بنفشه س!

با بی تفاوتی آها… معلومه…

یه لحظه سکوت. همسر مدیر به آقای مدیر اشاره کرد و رفت توی آشپزخونه. آقای مدیر: زد روی پام ببخشید الآن میام! بلند شد و رفت

یه نگاهی به اطراف انداختم. فقط شقایق اونجا بود. فرصت مناسبی بود. پا شدم رفتم به سمت در.

شقایق: کجا میری؟

– با لبخند اضطراب دارم، میرم دستشویی…

شقایق: دستشویی اون طرفه.

– عجب! اما من به دستشویی اونطوری عادت ندارم!

شقایق: با نفرت ایشش… بی کلاس! ما دستشویی غیر فرنگی هم داریم.

– با بی حوصلگی اصلا من عادت دارم توی جوب ادرار کنم… چه گیری کردیما!

شقایق: با تنفر سرشو برگردوند بی تربیت…

درو باز کردم و جهیدم بیرون… به سمت آزادی! بعد از چندین سال اسارت در تیمارستان و قبلش فاضلاب، حالا دوباره میخواستم آزاد بشم…

دیدم پرویز و یه خانومی دارن از پله های عمارت میان بالا.

پرویز: سرخوشانه سلام! دیر نکردیم که؟!

– با لبخندی گشاد از سر نفرتپرویز! چقد خوشحالم که دوباره می بینمت! تو اینجا چی کار می کنی آخه؟!

پرویز: من اینجا چی کار می کنم؟! دستشو گذاشت روی شونم و منو چرخوند به سمت در ورودی. یواش در گوشم حتی فکرشم نکن!

با تعجب نگاهش کردم.

پرویز: بلند معرفی می کنم، خانومم نیلوفر!

– خیلی خوشوقتم! قبلا بنا بود مزاحمتون بشم برای شام…

نیلوفر: آره! میخواستم ببینم این کیه که دل بنفشه رو اینطوری برده!

– آها، لطف دارین… شما خانوم پرستارو می شناسین؟

نیلوفر: به پرویز آخی چه با نمک! هنوز بهش میگه خانوم پرستار!

پرویز: خندید آره! یکم خجالتیه!

نیلوفر: من خواهر بزرگه ی بنفشم.

– وایستادم و با تعجب نگاهشون کردم واقعا؟ به پرویز یعنی تو هم قبلا…؟؟

پرویز: خندید و با آرنجش زد به پهلوم حالا بریم تو، ماجراش طولانیه!

در کاخ مدیر رو باز کرد و رفتیم تو….

2 responses to “نیلوفر او ۵”

  1. صبح بخير آقا Avatar
    صبح بخير آقا

    خيلي قلم پر قوتي دارين
    آفرين

    1. ostadsiah Avatar

      واقعا؟ خیلی ممنون، قلممو از پاساژ قدس خریدم…

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴