بی‌شعورزادها

بنفشه‌ی خود من! ۴

انگار وقتی دیوونه بودم بیشتر فرصت فرار داشتم!

شیفت شب با من بود، مسئول چک کردن وضعیت دیوونه ها من بودم، همینطور مأمور انتقال سرسرسرسر، آشپز و شوینده ی ظروف، و… کلا همش داشتم کار می کردم. در تمام مدت هم اون غول بیابونی نگهبانی میداد و من نمی تونستم از زیر کار در برم.

وقت دادن قرص های دیوونه ها شد و من باید قرص های «دیروز» رو بهشت می دادم.

در اتاقو باز کردم. در نگاه اول کسی رو توی اتاق ندیدم. در نگاه دوم هم کسی رو ندیدم. رفتم توی اتاق. داشتم نگاه سومم رو می انداختم که یهو…

^&~!بــوووم!#@

***

چشمامو باز کردم… احساس گیجی می کردم. نمی دونستم کجام. روی تخت خوابیده بودم. بلند شدم و نشستم. از بیرون سر و صدا میومد. کمی گذشت تا به خودم اومدم. لباس دیوونه ها تنم بود!

وارد سالن شدم. همه قاطی کرده بودن؛ دیوونه ها با لباس پرستارا می دویدن، و پرستارا در لباس دیوونه ها دنبالشون می کردن. فهمیدم یه سری دیوونه ی احمق -از جمله دیروز- تلاش ناموفقی کرده بودن که با نقشه ی من، اقدام به فرار کنن. به اون بی شعور گفته بودم وقتی من فرار کردم این نقشه رو عملی کنه! ولی گوش نکرده بود… نقشه ی خوبی بود که به نظر، با شکست مواجه شده بود.

پرستار پرویز اومد پیشم و گفت: درفش! خوبی؟ بیا این مصطفی رو ببر اتاقش، بعدم برو آقای مدیر کارت داره…

دست درفش رو گذاشت توی دستم. مبهوت مونده بودم. زد پشتم و با لحن مسخره ای گفت: مبارک باشه آقا داماد! شیرینی ما فراموش نشه!!

بعد رفت. به درفش گفتم: تو هیچ معلوم هست چت شده؟ نکنه واقعا فک می کنی منی؟!

– چی داری میگی؟ من مصطفام! تو هم درفشی.

– چی؟ اصلا شوخی بامزه ای نیست…

– دستش رو از توی دستم کشید آقای پرستار، اگه حالتون خوب نیست، عیب نداره. من خودم راه اتاقمو بلدم، شما برید استراحت کنید… رفت

– صبر کن ببینم! کجا داری میری؟ این بازی رو خود من شروعش کردم، حالا شما ول نمی کنید؟!

– برگشت یادتون نره آقای مدیر منتظرتونه! رفت توی اتاقم و درو بست

رفتم پیش مدیر. گفت: به به! درفش خان! چطوری پسرم؟ امروز خیلی سخت نگذشت که؟!

– سلام آقای مدیر… ببخشید ها، ولی من مصطفام نه درفش… برم اجتماعی؟

– با لبخند عیب نداره! منم جای تو بودم همچین حسی پیدا میکردم. از نظر روانشناسی این احساست کاملا طبیعیه. این لباس دیوونه ها چیه تنت کردی؟! در کمدش رو باز کرد و یه دست کت و شلوار خفن دراورد بیا. اینا رو بپوش. یه دستی هم به موهات بکش که دیگه کم کم بریم.

– لباسا رو گرفتم کجا؟؟

– خندید خواستگاری دخترم بنفشه دیگه!!

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴