با لباس های پرستار «درفش» داشتم میرفتم بیرون که یه پرستار گفت: کجا داری میری؟ امروز جلسه ی گروه درمانی با توئه.
گفتم: چی؟ ولی…
نگهبانا منو گرفتن و بردن به کلاس گروه درمانی. گفتم: چه وضعشه؟ مثلا من پرستارما، دیوونه که نیستم.
منو هل دادن توی کلاس و درو بستن. دیوونه ها نشسته بودن و منو نگاه می کردن. دیوونه ی چک پوینتی گفت: ئه! ببینید پرستارمون کیه!
گفتم: چه عجب بالاخره یکی فهمید من واقعا کیم!
دیوونه ی پارانویید گفت: می دونستم تو-هم یکی از اونایی… به بقیه بهتون نگفتم؟!
گفتم: خب ببینید، چون من کار دارم، جلسه ی امروزو همینجا تموم می کنیم…
شاهمخ بلند شد و با لکنت گفت: اما من حرف دارم…
– ای بابا… خب حرفتو هفته ی بعد بزن. من الان باید برم…
رئیس تیمارستان درو باز کرد و اومد تو: با اجازه میخوام جلسه رو نظارت کنم!
– ولی ما دیگه کارمون تموم شده بود و داشتیم تعطیل می کردیم.
شاهمخ بلند شد و گفت: ولی من حرف دارم…
رئیس به من نگاه کرد و گفت: انگار اون هنوز حرف داره!
– با دندان غروچه خیلی خب بگو.
– من دیروز که با «بابا» غذای سرسرسرسر رو براش بردم، فهمیدم که زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوای تصمیم بگیری باشی یا نباشی…
صدای همه درومد: ای بابا این باز شروع کرد…
– … البته من هستم، و از بودن با دوستام لذت می برم… از اینکه تونستم با بابا یه دوستی تازه شروع کنم خوشحالم.
بابا گفت: ببند بابا، من میخوام سر به تن تو نباشه! زد زیر خنده
گفتم: خیلی خب؛ ممنون شاهمخ از اینکه احساسات زیبات رو با ما در میون گذاشتی. اشک تو چشام جمع شد واقعا. کس دیگه ای نبود؟ میخوایم تعطیل کنیم.
دیوونه ی اتاق 26 گفت: من چند روزه دیگه روح زنم رو نمی بینم…
بابا گفت: بهتر. اون عفریته هم آخه دیدن داشت؟! زد زیر خنده
– منم اولش همین فکرو می کردم. اما حالا کم کم داره دلم براش تنگ میشه. فک کنم قدرشو ندونستم.
گفتم: متاسفم، چند روز تو فکر یه نقشه ای بودم، نتونستم بیام بهت سر بزنم. به جنبه های مثبتش نگاه کن. وقتی من از اینجا رفتم، تو هم دیگه روح زنت رو نمی بینی و احتمالا آزادت میکنن.
رئیس گفت: نمی فهمم، روح زن این آقا چه ربطی به شما داره؟
– خیلی ممنون آقای رئیس بخاطر این نکته ی جالبتون. بلند شدم همه دیگه حرفاشونو زدن؟
دیوونه ی چک پوینتی گفت: فک کنم خانوم پرستار کم کم داره مجذوب من میشه!
– آره منم همین فکرو میکنم… به سمت در خروجی رفتم اگه یکم دیگه ادامه بدی، خودش میاد التماست میکنه که بگیریش!
رئیس گفت: آقای کاویانی؟ واقعا خجالت آوره!
– درو باز کردم چطور مگه؟
– چطور می تونید درمورد نامزدتون اینطوری صحبت کنید؟
چک پوینتی: نامزدش؟
من: نامزدم؟
چک پوینتی رو به من: نامزدت؟ ای نامرد! باید می دونستم توی اون کله ی پر از قزل آلات یه فکرایی داری… یقه ی منو گرفت
– نه نه اشتباه شده… درفش نامزد خانوم پرستاره، نه من.
رئیس: یعنی چی؟ مگه درفش دیگه ای هم داریم؟
شاهمخ بلند شد: من یه چیزی بگم؟
بابا: ببند بابا! داره جالب میشه!
من: اگه فقط اجازه بدید من یه دقیقه برم بیرون…
اومدم برم بیرون که دیدم درفش وایستاده جلوم…
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.