صبح یکی از روزها، ۵ کوالا روی درختی از خواب بلند شدند و دیدند که شیر پیر مرده و پسر جوانش دارد تاج گذاری می کند. اما آنان بی توجه خمیازه ای کشیدند.
اندکی بعد، پس از پایان صبحانه دیدند که ببرها شورش کرده اند و دارند همه ی شیرها را می کشند. اما کوالاها بی توجه خمیازه ای کشیدند.
مدتی بعد دیدند که خرس ها سلطنت ببرها را قبول ندارند و در حال ترک جنگل اند. اما آنان برای خواب ظهر آماده شدند.
کمی بعد، وقتی می خواستند نهار بخورند، شنیدند که کلاغ ها به ببرها خیانت کرده اند و ببرها همه ی آنها را سر زده اند. اما پنج کوالا به صرف نهار پرداختند.
بعد وقتی از خواب عصرانه بیدار شدند فهمیدند که ببرها مهمانی گرفته اند و همه ی ماهی های دریاچه را خورده اند. اما آنان بی توجه خمیازه ای کشیدند.
نزدیک غروب دیدند که چند شکارچی آمدند و ببرها را شکار کردند و بردند.
شب که شد، در کل جنگل فقط ۵ کوالا باقی مانده بودند، که داشتند برای خواب آماده می شدند.
بزرگشان گفت: أصبحتُ اسیراً و أمسیتُ امیراً!
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.