یادمه وقتی کوچیک بودم، یه نفر توی کوچمون زندگی می کرد که بهش می گفتن «عمو شوکولاتی». این عمو شوکولاتی هر وقت از خشکه پزیش برمیگشت، به هر بچه ای که سر راهش میدید یه شکلات می داد و با لبخند سرشو نوازش میکرد.
منم همیشه منتظر می شدم، تا ساعت ۱۰ شد میرفتم توی کوچه تا یه شکلات ازش بگیرم. یه طعم فوق العاده ی منحصر به فردی داشتن.
هر شب تعداد بچه های توی کوچه بیشتر میشد. تا اینکه عمو شوکولاتی موقع شکلات دادن دیگه لبخند نمی زد.
یه مدت بعد دیدیم با عصا داره میاد، یه پاش قطع شده بود. حالا یکم طول می کشید تا به عصا تکیه بزنه و از جیب دیگش برامون شکلات دربیاره.
همیشه برامون سوال بود که این همه شکلات رو از کجا میاره؟! مگه جیبش چقد جا داره که هر چی میده تموم نمیشه؟!
تا یه روز که دیدیم روی ویلچیر داره میاد. هر دو پاش قطع شده بودن. اول بچه ها وحشت کرده بودن. اما بعد که از جیب پیراهنش بهمون شکلات داد، دوباره اون طعم اسرارآمیز همه رو خوشحال کرد.
و بعد، یه روز دیدیم یه کله ی متصل به دو دست با زحمت خودشو کشوند تو کوچه. بچه ها جمع شدن دورش. عمو شوکولاتی ملتمسانه به ما نگاه کرد.
و اون موقع بود که یهو فهمیدم.
-… پس همه ی اون شوکولاتایی که به ما دادی، یه تیکه از خودت بودن..
خم شدم و انگشت شستش رو مثل یه کاکائوی تخته ای کندم و گذاشتم توی دهنم… اون مزه ی شگفت انگیز…
یه تیکه از گوشش هم بهم رسید، قبل از اینکه بچه ها ریختن سر اون عموی شکلاتی و تیکه تیکش کردن.
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.