روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم و داشتم نقشه ی فرار نبوغ آمیزم رو کامل می کردم که دیدم چند تا دیوونه ی موذی دارن یه دیوونه ی بدبختی رو اذیت میکنن.
رفتم و اون نامردا رو کیششون کردم.
به دیوونه ی بدبخت گفتم: نذار این دیوونه ها اذیتت کنن! هر وقت دوباره اومدن سراغت، منو صدا کن تا بیام دخلشونو بیارم!
(خیلی شبیه پدرها صحبت کردم، نه؟ نشون میده که من میتونم پدر خوبی باشم)
با تردید و تشویش نگاهم کرد و گفت: می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفتم: آره آره! حتماً.
گفت: ببین… چند نفر از یه سازمان مخفی مأمور شدن که منو بکشن.
گفتم: چی؟ مطمئنی؟
گفت: آره… به کسی نگو، خب؟ اون سه نفرو میبینی که اونجا وایستادن؟ اونا همیشه تعقیبم میکنن، هر جا میرم دنبالم میان… دارن راپورت منو میدن…
گفتم: کودوم سه نفر؟
گفت: اونجا… دو تاشون اونجا دارن مثلا با هم حرف می زنن، اون یکی هم که عینک زده و روزنامه گرفته جلوی صورتش.
گفتم: کیا رو میگی؟ اونجا که کسی نیست.
برگشت نگاهم انداخت؛ بعد با دستش اشاره کرد: اونا دیگه. نگا کن. الان دیگه دارن نگامون میکنن.
گفتم: ببین، تو داری اشتباه میکنی. اونجا هیچ کس نیست. خیلی خب؟
ازم فاصله گرفت: تو هم از اونایی، آره؟ حدس می زدم… میدونستم که نباید بهت اعتماد کنم…
گفتم: داری اشتباه میکنی. من همین الان بهت کمک کردم…
عقب عقب رفت و بعد، شروع کرد به فرار کردن: همتون دروغ میگید؛ همتون آدمای کثیفی هستید…
بعضیا با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنن. واقعا ناراحت کنندست.
برگشتم به اتاقم. همش داشتم به اون بیچاره فکر می کردم.
لپتاپم رو باز کردم و یه ایمیل دادم:
«متاسفانه عملیات لو رفته. هدف، مأمورای شماره ی 3، 5 و 12 و اینجانب رو شناسایی کرده. خواستار مأمور کمکی هستیم.
مأمور 16 – پایان گزارش 53»
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.