سلام.
چون الان توی وضعیت خوبی نیستم، یکم سریع براتون تعریف میکنم، شما با «آب و تابی»ِ خودتون بخونید.
نیمه های دیشب، بعد از اینکه تعدادی از بچه ها اومدن پیشم ثبت نام کردن، قطار فرارمون حرکت کرد (میدونید، قطار اینجا فقط یه استعارست).
بعد رسیدیم به هزارتوی وسطی و کلی دور خودمون چرخیدیم و بالا و پایین رفتیم و کلی وقتمون حروم شد تا اینکه فهمیدیم اون هزار تو، فقط یه رد گم کنی بوده و راه اصلی از یه طرف دیگست.
هیچی دیگه، با سرعت برگشتیم و از راه اصلی دویدیم به سمت در پشتی و از اینکه نگهبانا متوجه حضورمون بشن، زدیم به چاک.
تا اینجاش خوب بود. نقشمون عملی شده بود و (با وجود اشتباه در مسیر فرار) به نظر می رسید بدون عیب و نقص باشه.
اما بعد، وقتی رفتیم توی خیابون اصلی، به اولین مشکل بر خوردیم.
مشکل اینجا بود که فک میکردم دیشب نیمه ی شعبانه، نگو پریشب نیمه شعبان بوده. و بالتّبع خبری هم از شربت و شیرینی و جشن و اینا نبود. حتی آزینا رو هم دراورده بودن که اثری از جشن نیمه شعبان به جا نَمونه.
وقتی خودم رو آماده ی شکنجه ها و تنبیهات سختی از جانب دوستام کرده بودم، متوجه دومین مشکل شدیم.
قضیه از این قرار بود که رئیس تیمارستانمون، یکی از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ «بی شعور زادها»ست. (این دیگه انصافاً نامردیه؛ نیست؟ آخه من از کجا باید می دونستم که رئیس تیمارستان همیشه به وبلاگ من سر میزنه، و از قضا دیشب هم که من اون نقشه ی فرار رو گذاشته بودم، اون اومده بود و نقشمون رو فهمیده بود و حالا اومده بود تا ما رو برگردونه و مجازات کنه؟! خب آدم وبلاگ میزنه که توش دل نوشته های شاعرانش رو یادداشت کنه، یا شرِّ و ورّای عاشقانش رو بنویسه، یا نقشه های محرمانش رو بذاره. غیر از اینه؟)
این شد که ما رو با دو برابر کار اجباری، و دو سه هفته اجتماعی مجازات کردن. (اینجا برعکس زندانه؛ آدم ترجیح میده بره انفرادی، نه اجتماعی). وقت اینترنتمون رو هم کم کردن. برای همین من دیگه نمیتونم بیشتر بنویسم.
خیلی ممنون که تا پایان برنامه در خدمت ما بودید. تا برنامه ی بعد، خدانگهدار.
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.