بنفشه: با ذوق مرگی بلند شد خوبه! بریم!
بلند شدم و رفتیم به یه اتاقی که احتمالا اتاق شقایق بود، چون روی تختش نشسته بود و تا وارد شدم، با نفرت بهم نگاه دوخت.
بنفشه: عرق دستاشو با مانتوش پاک کرد و لبخند گشادی از سر اضطراب زد من تاحالا توی همچین موقعیتی نبودم، نمی دونم چی باید بگم!
– با بی حوصلگی اوهوم؛ منم همینطور…
شقایق: درحال ناز کردن گربه ی پشمالوی سفیدش الان باید ببینید چقد با هم تفاهم دارید. مثلا ببینید چه رنگی دوس دارید!
– ها چه سوال مسخره ای!
بنفشه: من عاشق نارنجی م!
فک کردم باید نظرای کاملا مخالف بدم تا تفاهم نداشته باشیم و اینطوری شاید ولم کنن که برم.
– عجب.. ولی من از رنگ بنفش خوشم میاد.
بنفشه: سرخ شد آخی! یعنی مثل اسم من؟!
چی؟؟ اسم خانوم پرستار؟!
– نه دقیقا! بیشتر مثل… اسم شقایق!
بنفشه: نگاه میکنه به خواهرش چه بانمک! شقایقم عاشق بنفشه!
کاملا مشهود بود، از همه ی وسایل اتاق که بنفش بودن.
شقایق: ایشش… میشه درمورد من صحبت نکنید؟ من انقدام از بنفش خوشم نمیاد.
بنفشه: رو به من شما از چه فصلی خوشتون میاد؟ با اشتیاق من می میرم برای پاییز!
– من… نمی میرم برای پاییز! بیشتر از بهار خوشم میاد.
شقایق: با حالت تمسخر بهار!
بنفشه: رو به شقایق تو هم که از بهار خوشت میاد!
شقایق: من، کی از بهار خوشم اومده؟!
– شما از چه جور کتابی خوشتون میاد؟
بنفشه: رمان عاشقانه!
– عجب… من از فانتزی خوشم میاد.
بنفشه: می زنه به شونه ی شقایق عین تو!
شقایق با اخم به من نگاه می کنه.
بنفشه: رو به من چه آهنگی…؟
– شما اول بگید!
بنفشه: خب، من عاشق ترانه های…
– من فقط کلاسیک بی کلام گوش می دم!
بنفشه با لبخند به شقایق نگاه کرد.
شقایق: با اخم زیر لب من اصلا هم از کلاسیک خوشم نمیاد..
– با تعجب چه هنری؟
بنفشه: نویسندگی.
– عکاسی!
شقایق: با عصبانیت از عکاسی متنفرم.
بنفشه: گیلاس..
– هلو!
شقایق: بلند از هلو چندشم میشه!
بنفشه: سگ…
– با عصبانیت گربه.
شقایق: گربش رو پرت می کنه کی گفته لوسی گربه ی منه؟!
بنفشه: فرانسه.
– داد می زنم ژاپن!
شقایق: از جاش بلند میشه مسخرس!
بنفشه: آروم استقلال…
– نعره می زنم پرسپولیس!
شقایق: پوستر پرسپولیس رو میکنه و جر میده سوراخه!
یک دفعه در اتاق باز میشه و همسر مدیر با 3 تا لیوان شربت توی سینی وارد میشه. همه ساکت می شیم و با تعجب بهش نگاه می کنیم.
همسر مدیر: همه چیز رو به راهه؟
به شقایق و بنفشه نگاه کردم. اونا هم به من نگاه کردن.
بنفشه: آره مامان. انگار آقا مصطفی با شقایق بیشتر تفاهم داره… بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
همسر مدیر: با چشم دنبالش کرد. بعد برگشت به طرف من و لبخند زد منظورش آقا درفش بود!
– با تعجب نگاش کردم یعنی چی؟ من نمی فهمم!
همسر مدیر: هیچی. اومد و سینی رو گذاشت روی میز و یه لیوانو خودش برداشت شما دو تا به حرفاتون ادامه بدید! بعد از اتاق رفت بیرون و قبل از اینکه درو ببنده، یه نگاه احتمالا معناداری به شقایق انداخت.
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.