نشسته بودم روی یه سکو توی حیاط تیمارستان و داشتم یه سکه رو بالا و پایین می انداختم. یهو دیدم سه چهار نفر دارن میدوَن به سمت سالن خوابگاه ها. یکی بهم گفت: وقتش شده.
بلند شدم: وقت چی؟
– پیشگو برگشته!
با تعجب شروع کردم به دویدن. جلوی در اتاقی در بخش زنان، دیوونه ها جمع شده بودن و پچ پچ می کردن. کنار زدمشون و از میون جمعیت رفتم جلو تا تونستم توی اتاقو ببینم.
پیشگو، یه دختربچه ی 7-8 ساله بود، که البته میگفتن صدها سال عمر کرده. اتاقش پر بود از نور و اون، توی یه لباس کاملا سفید، نشسته بود کنار پنجره و داشت برگ های گلدونش رو نوازش می کرد.
دیوونه ها داشتن با عربده کشی به پیشگو خوش آمد میگفتن و کلی خودشیرینی می کردن. بعضیا هم داشتن ازش سوال می پرسیدن که مطمئن بشن دختره واقعا پیشگوئه.
دخترک بعد از چند لحظه سرش رو بلند کرد و به جمعیت نگاه کرد. همه داشتن سر و صدا می کردن و بالا و پایین می پریدن. حتی پرستارا هم جمع شده بودن تا پیشگو رو ببینن.
دختر همه رو از زیر نظرش رد کرد تا نگاهش رسید به من. لبخندی زد. چشماش قفل شده بودن روی چشمای من…
کم کم هیاهوی جمعیت محو شد و صدای دخترک توی ذهنم پیچید: «خوش آمدی مصطفی از شهر شایر؛ کسی که چشم را دیده است!»
به نظرم این جمله خیلی آشنا اومد. با خودم فکر کردم «این دیالوگ بانو گلدریل توی ارباب حلقه ها نبود؟!»
صدای دختر توی ذهنم گفت: تو ناجی این مردمی. این کار بالاخره به دست تو انجام خواهد شد.
گفتم: هی، من که اهل شایر نیستم.
گفت: افسانه ها حقیقت داشته اند. تو حماسه ای رو خواهی آفرید که اسطوره ها رو به واقعیت تبدیل خواهد کرد.
گفتم: من چشم رو دیدم؟؟
شاکی شد: اصلا توجه می کنی چی میگم؟!
گفتم: تو پیشگویی؟
گفت: آره.
گفتم: بگو ببینم، الان چی میشه؟
پوزخندی زد و گفت: می دونستم الان اینو می پرسی!
گفتم: یعنی چی؟! الان من قصد دارم چی کار کنم؟
گفت: لابد میخوای منو تست کنی که واقعا پیشگوئم یا نه.
گفتم: شاید فقط یکم خوش شانسی.
یه سکه رو توی یه مشتم قایم کردم و گفتم: توی کودومه؟
گفت: هه! میدونستم اینجوری میخوای امتحانم کنی!
گفتم: این دیگه چه جور پیش گوییه!
گفت: درسته! پیش بینی می کردم که آخرش بهم اطمینان نمی کنی.
گفتم: برو بابا؛ ناجیم خودتی! من قبلا از اعتماد به نوستر آداموس کشیدم؛ عمرا به تو اعتماد کنم.
دوباره صداش اومد: اما تو اعتماد داری… اگه نداشتی، نمیومدی اینجا.
لاکردار راست میگفت. عین چی بهش اعتماد داشتم. چند قدم رفتم توی اتاقش.
گفت: خودتم میدونستی که فرار به دست تو انجام خواهد شد.
گفتم: آره. اما هنوز شک دارم.
گفت: مواظب اون گلدون باش.
گفتم: کودوم گلدون؟
برگشتم و یهو دستم خورد به یه گلدون و افتاد و شکست.
گفتم: عه! عین ماتریکس!
دیدم دیوونه ها ناامیدانه دارن پراکنده میشن.
گفت: اونا دارن میرن.
گفتم: آره.
گفت: تو می دونستی!
با سرم تأیید کردم.
و اینطوری شد که من مطمئن شدم بالاخره از اون خراب شده می تونم فرار کنم. اما چطور؟

[قیافِ دختر پیشگو. فک نکنید از انیمیشنSecret of the Kells این عکسو گذاشتم.]
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.