در اتاق مدیرو زدم و وارد شدم.
گفتم: سلام آقای مدیر. عرض شود که، شما به یکی از بچه های بخشمون دیروز هفته ی پیش گفتید که این هفته…
مدیر سرش را بلند کرد و گفت: بله؟ چی کار داری؟
گفتم: دوستم دیروز هفته ی پیش بهش گفتید که این هفته با هفته ی قبل تر…
گفت: چی؟
گفتم: یادتونه دیروز هفته ی پیش اومد پیشتون؟
گفت: چی داری میگی؟ باز زده به سرت؟
گفتم: خب قشنگ گوش بده ببین چی میگم.
زیر لب گفت: ببینم چی می گی؟!
گفتم: هفته ی پیش… خب؟
با تشویش گفت: خب؟
گفتم: دیروز اومد پیشتون…؟
گفت: بالاخره دیروز اومد یا هفته ی پیش؟
گفتم: اممم… خب هر دوش.
زمزمه کرد: هر دوش؟!
گفتم: یادتون نیست؟ بهش گفتید این هفته با هفته ی قبل تر و من بریم انبار؟
گفت: آخه من چرا مدیر دیوونه خونه شدم! اگه کاری نداری برو بیرون بذار به کارام برسم.
گفتم: دارم کارم رو میگم دیگه. چرا اینجوری می کنید؟!
گفت: تو چرا اینجوری می کنی؟ درست حرفتو بگو منم بفهمم.
گفتم: خیلی خب. شما آروم باشید تا حرفم رو بگم.
گفت: خیلی خب… بگو.
گفتم: شما به دیروز هفته ی پیش گفتید این هفته با هفته ی قبل تر و من بریم انبار…
بهت زده منو نگا می کرد.
ادامه دادم: کار این هفته ی هفته ی قبل تر و دیروز و من تا فردا تموم میشه. از پس فردا تا جمعه، با جمعه و بی جمعه و جمعه به جمعه و دیروز و هفته ی قبل تر و حتی قبل تر از اون…
داد زد: بیرون! گمشو بیرون…!!
از اتاق رفتم بیرون. «دیروز» و «هفته ی قبل تر» منتظرم بودن. گفتن: چی شد؟ گفتم: این مدیرمون واقعا آدم بی منطقیه.
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.