یه بار وقتی کوچیک بودم، معلممون گفت: «بچه ها! فرضا اگه می رفتید کافی شاپ، دوست داشتید با کودوم یکی از بچه های کلاس سر یه میز بشینید؟ اسمشو روی کاغذ بنویسید و بدید بهم!»
همه ی بچه ها شروع کردن به صحبت کردن. یه نفر بود که بیشترشون دوست داشتن با اون سر یه میز بشینن.
یه نگاهی به اطراف انداختم، دیدم همه دارن با خودشون قرار میذارن که سر کودوم میز بشیننو چی سفارش بدن و هیچ کس هم حواسش به من نبود. منم نمی خواستم پیش یه احمقی بشینم که دلش میخواد پیش یه احمق دیگه بشینه. برای همین، توی کاغذ نوشتم «تعداد بچه های کلاس 35 نفره و اگه دو نفر دو نفر سر میزا بشینن، یه نفر تنها می مونه. من میخوام اون یه نفر تنها باشم.»
هفته ی بعد منو فرستادن پیش مشاور مدرسه. مشاور (بعد از اینکه ساعتم رو از دستم باز کرد و بهم گفت که ساعت چنده) گفت: «تو اجتماع گریزی داری، و باید برای حل شدن مشکلت، دقیق به حرفایی که می زنم گوش بدی؛ این حرفا رو دیگه از جایی نمی شنوی. حتما این داستان رو شنیدی که یه روز دو نفر رو دیدن، یکی داشت زمین رو میکَند، یکی داشت پر می کرد. گفتن برای چی دارید این کار رو می کنید؟ گفتن ما سه نفر بودیم، اونی که لوله میذاشت امروز نیومده! ببین، رفتار های انسان در دوران خردسالی…»
از داستان خندم گرفت؛ پیش خودم گفتم اون دو نفر عجب نابغه هایی بودن! اما بعد، فک کردم اگه به فرض، اونی که زمین رو میکَند یه روز نره سر کار و دو نفر دیگه برن چی؟ یکی لوله رو میذاره روی زمین، بعد اونی که پُر می کنه، از کجا خاک میاره؟ اصلا کجا رو پر می کنه؟ جایی کنده نشده که!
یا اصلا فقط اونی بره سر کار که پر میکنه. اون وقت، ما شاهد یه نفریم که وسط بیابون داره پر می کنه!! خب این که خیلی احمقانه تره!
یا مثلا توی نونوایی تافتونی، که یه نفر خمیر رو درست می کنه، یکی خمیر رو میذاره توی تنور، و یکی نون رو میده دست مردم، فرض کن اونی که خمیر رو درست می کنه نره سر کار؛ مردم می بینن یکی داره هیچی رو میذاره توی تنور، یکی هم داره هیچی رو در میاره می ده بهشون!
یا اگه اونی که میذاره توی تنور غایب باشه، یا اونی که میده به مردم؛ همچنین اگه دو نفر دو نفر نباشن. همینطوری حالات مختلف رو در نظر می گرفتم و کلی واسه ی خودم می خندیدم!

در همین افکار بودم که مشاور گفت: «…اگه این راه کار ها رو انجام بدی، دیگه هیچ مشکلی نخواهی داشت. فهمیدی پسرم؟»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «آ… آره فهمیدم. مثل همون کارگرای لوله دیگه؟»
گفت: «آفرین! دقیقا! معلومه حواست جمعه. برو موفق باشی.»
و برای همین بود که من هیچ وقت مشکل اجتماع گریزیم برطرف نشد!
Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.