بی‌شعورزادها

سرگذشت آقای خوش خنده

یک روز یک شاگرد جدید رفت به یک مدرسه ای. همه ی دانش آموزان از دیدنش خندیشان گرفت. چون دانش آموز جدید به طرز احمقانه ای لبخند زده بود.

دانش آموز جدید همیشه لبخند به لب داشت و هیچ وقت ناراحت نبود. خیلی زود بقیه با او دوست شدند و او را خوش خنده صدا می زدند.

سال ها گذشت و او همچنان لبخند در صورتش بود. اما دیگر دوستی نداشت. چون بعضی وقت ها که او خیلی ناراحت بود، بقیه فکر می کردند که او خوشحال است و با او شوخی می کردند و می خندیدند، و او از جمع کناره می گرفت.

یا بعضی وقت ها که دیگران غصه دار بودند، فکر می کردند او دارد می خندد، پس، از او کناره می گرفتند.

بعضی ها پیش او می آمدند و می گفتند: «خسته نمی شی انقد می خندی؟»

یا مثلا می گفتند: «اصلا تو دماغت کو؟!» و او چیزی نمی گفت و می رفت.

دانشگاه که رفت، دیگر سبیل هم درآورده بود…

اما همه به او می گفتند که این دیگر چه مدل ریش مسخره ایست؟ و او اصرار می کرد که او ریش نگذاشته، بلکه فقط سبیل گذاشته است. اما کسی به حرفش گوش نمی کرد.

بله. این بود سرگذشت آقای خوش خنده؛ که بالاخره مجبور شد روی دماغش، یک دماغ دیگر نقاشی کند…

8 responses to “سرگذشت آقای خوش خنده”

  1. ✿☼✿☼► گرفته یاریم◄☼✿☼✿ Avatar
    ✿☼✿☼► گرفته یاریم◄☼✿☼✿

    احیانا من واسه این پست نظر نگذاشته بودم ؟ 😎
    سطل اشغال وبلاگت کجاست میخام اتیشش بزنم 😈

    1. ostadsiah Avatar

      نه! نظر گذاشته بودید مگه؟ اگه گذاشته بودید لابد الان اینجا بود دیگه.
      میخواید سطل آشغال رو آتیش بزنید؟ آخه برای چی؟ سعدی میگه:
      هر چه بگَندد نمکش می زنند…
      نمی دونم سعدی برای چی گفته نمکش می زنند، چون ما که هر چه بگندد رو می اندازیم تو سطل آشغال. به هر حال، وای به روزی که بگندد سطل آشغال! (یا بسوزد سطل آشغال)

  2. Warlordmsm Avatar
    Warlordmsm

    ای بابا چرا کتاب نمی نویسی؟من هیچ لطیفه ای به احمقی بازی تری ترین مقاله ی تو ندیده بودم.منظورمو که می فهمی؟می گم سایتت خواننده کم داره باید بری کتاب چاپ کنی که تو نمایشگاه بین المملی کتاب یه غرفه بزنی تا ما که میایم کتاب کیلو کیلو بخریم .کتاب اضافی هارو پیش تو بذاریم.یعنی نویسنده ای به خوبی تو حیفه تو جامعه حماقت نکنه.یعنی یه روز بگی: أصبحتُ حامق و أمسیتُ theاحمقest! 😊

    1. theاحمقest: Avatar

      خواهش میکنم؛ آب شدیم!
      خب الان من نسخه ی رایگان کتابم رو گذاشتم روی اینترنت هیچکی نمیاد بخونه، حالا اگه کتابش کنم، دیگه عمرا کسی نگاه به جلدش بیندازه!
      البته شما لطف دارید، اما استعدادای من داره مثل نوشابه… کف می کنه. و هیچکی نیست که قدر من رو بدونه. و من خیلی سر شکسته شده ام است.

  3. هما Avatar
    هما

    بامزه بود 😁

    1. ostadsiah Avatar

      بامزه بود؟ یعنی دیگه نیست؟!

  4. مهدی Avatar

    سلام اق مصطفا
    نفهمیدم سیاهکلی هستی اصلن یا قمی ! اگه قمی باشی یه خورده ناراحت میشم چون از قم دل خوشی ندارم !! بهرحال قشنگ مینویسی و سعی خواهم کرد که مرتبن به وبلاگت سربزنم .
    شادمان باشی .

    1. ostadsiah Avatar

      علیکم السلام!
      اصلن بنده سیاهکلی هستم، در مرتبه ی بعد قزوینی ام، و در مرتبه ی سوم قمی. یکم داستانش طولانیه، بگذریم!
      من یک سومم قمیه. پس شما حق دارید یک سوم از من ناراحت باشید. از قم دل خوشی ندارید؟ احتمالا قم هم از شما دل خوشی نداره!! 😁
      خیلی ممنون که. حالا خیلی هم لازم نیست مرتبن سر بزنید. چون من مرتبن پست نمیدم، بلکه تصادفن می نویسم. شما هم تصادفن تشریف بیارید!

Leave a Reply

بازگشت به بالاع

طراحی شده توسط استاد سیاه
همه‌ی راست‌ها محفوظ هستند © ۱۳۸۹-۱۴۰۴