یک روز یک شاگرد جدید رفت به یک مدرسه ای. همه ی دانش آموزان از دیدنش خندیشان گرفت. چون دانش آموز جدید به طرز احمقانه ای لبخند زده بود.

دانش آموز جدید همیشه لبخند به لب داشت و هیچ وقت ناراحت نبود. خیلی زود بقیه با او دوست شدند و او را خوش خنده صدا می زدند.
سال ها گذشت و او همچنان لبخند در صورتش بود. اما دیگر دوستی نداشت. چون بعضی وقت ها که او خیلی ناراحت بود، بقیه فکر می کردند که او خوشحال است و با او شوخی می کردند و می خندیدند، و او از جمع کناره می گرفت.
یا بعضی وقت ها که دیگران غصه دار بودند، فکر می کردند او دارد می خندد، پس، از او کناره می گرفتند.
بعضی ها پیش او می آمدند و می گفتند: «خسته نمی شی انقد می خندی؟»
یا مثلا می گفتند: «اصلا تو دماغت کو؟!» و او چیزی نمی گفت و می رفت.
دانشگاه که رفت، دیگر سبیل هم درآورده بود…

اما همه به او می گفتند که این دیگر چه مدل ریش مسخره ایست؟ و او اصرار می کرد که او ریش نگذاشته، بلکه فقط سبیل گذاشته است. اما کسی به حرفش گوش نمی کرد.
بله. این بود سرگذشت آقای خوش خنده؛ که بالاخره مجبور شد روی دماغش، یک دماغ دیگر نقاشی کند…

Leave a Reply
You must be logged in to post a comment.